دلتنگی مادر برای فربد جونی

عزیز دل مامان ، امید زندگی مامان ، یک هفته است که مرخصی من تموم شده و می رم سر کار و نفس زندگیم رو می زارم پیش مامان کبی ، تو اداره همش دلم براش تنگ می شه و عکس هاش رو نگاه می کنم البته بعضی روزها هم که می رم دانشگاه و مدام به ساعتم نگاه می کنه که کی وقت رفتن به خونه می رسه .

صبح ها که می خوام آمادش کنم دلم براش می سوزه که باید از خواب شیرین صبحگاهی بیدارش کنم ولی وقتی که چشم هاش رو باز می کنه یک لبخند زیبا بهم می رنه ، تو اون لحظه انگار که دنیا مال منه . خلاصه چند دقیقه ای باهاش بازی می کنم ، ورزشش می دم تا سرحال بیاد و بعد انگار که اونم یه کارمند کوچولو هستش آماده رفتن می شه و هر سه تایی یعنی بابا سعید و من و آقای پسر گل گلاب از خونه می ریم بیرون و هر کدوم سر کار خودمون امیدوارم خدا پشت و پناهش باش .

پسر گلم مامانی خیلی خیلی خیلی دوست داره

/ 0 نظر / 7 بازدید