مامان و بابا و پسر عسلی

دیروز بعد از یه مدت نه چندان طولانی هر سه تایی بهمراه مامان بزرگ و بابا بزرگ رفتیم مهمونی و پسرک نازمونوهم بردیم طبق معمول وقتی داشتم لباس هاش رو میپوشوندم شروع کرد به بی تابی کردن ولی به محض اینکه ماشین راه افتاد خوابید ، تو مهمونی هم بیشترش خواب بود و برای همین همه گفتن به به به چه پسری چه قند عسلی چقدر آروم ماشاا... ما هم صدامونو درنیاوردیم که وایییییییییییییی چه پسری ، گفتیم بله همونطور که شما می گین به به به چه چه چه .....................

این عکس ها رو هم قبل از رفتین تو حیاط گرفتیم  یکمی هم باد می اومد فربد هم وقتی باد به صورتش می خورد مثل وقتی که تو صورت بچه ها فوت می کنن نفسش بند می اومد و قیافش بامزه می شد

/ 2 نظر / 8 بازدید

شيرين عزيزم اميدوارم خدا سعيد عزيز و فربد رو برات حفظ كنه خيلي حركت قشنگي كردي خيلي لذت بردم عزيزم عكساتون هم خيلي خيلي قشنگ شده اميدوارم كه خدا هميشه سايه تو و سعيد را بالاي سر فربد حفظ كنه. بوس.

سیدمهدی

سلام به مامان و بابای فریدجان[لبخند]پسر خوشگلی داری هزار ماشاالله .وبلاگش رو اپ کن اینم یه جور یه دفترچه خاطره ای براتون میشه[قلب]از طرف من حتما ببوسینش[لبخند]