کارمند کوچولو این مرد کوچک

فربد کوچولو یک روز کارمند بودن را تجربه کرد

سه شنبه مورخ21/6/1391 فربد بهمراه مامانی و بابایی اومد اداره ، اولش تا ساعت 9 صبح خواب بود ولی بعدش بلند شد و دید که یه جای جدید اومده یکمی غریبی کرد ولی مدتی طول نکشید که با محیط آشنا شد و شروع کرد به شیطونی، محیط براش خیلی جالب بود کلی سرو صداهای عجیب از خودش درآورد برای همکارهام شیرین کاری می کرد و می رفت بغلشون ، بعد بابا سعید اومد دنبالش و برد به اتاق خودش اونجا هم برای خودش معرکه گرفته بوده و هرچی شیرین کاری بلد بوده نشون داده خلاصه ساعت 12 ظهر بعد از خوردن ناهارش خوابید و ما یک ساعت بعدش رفتیم خونه .

سه شنبه برای مامانی روز خوبی بود فقط امید وارم که عزیز دلمخسته نشده باشه

/ 2 نظر / 21 بازدید
آنا

شب شد و باز دوباره پیدا شده ستاره ماه دوباره تابیده روز چی شده ؟ خوابیده تَق تَق تَق ، تَقانه بابا آمد به خانه صدای پا شنیدم از جای خود پریدم سلام بابا ، بفرما ! خسته نباشی بابا بوسۀ داغ و لبخند عطر شکوفه و قند دو دست گرم و خسته پاکت و کیف و بسته سیب و انار ، گلابی شب شده سبز و آبی

پریسا

الهی من فدات بشم که رفتی سرکار.اون طوریم داری میخندی