پارک و سرسره

فربد تو هفته چند باری می ره پارک گذشته که هنوز فربد در کنار مون نبود هر وقت می رفتیم پارک و بچه ها و مامان ها یا بابا ها رو می دیدم که بعد از بازی بچه هاشون رو با زور و با گریه از پارک بیرون می برن بعضی وقت ها هم کشون کشون می خندیم و می گفتم بلد نیستن با بچه حرف بزنن و اونو با حرف راضی کنن که این بچه ها اینقدر گریه نکنن ولی حالا خودمون به این مشکل گرفتار شدیم ، وقتی که می ریم پارک برای برگشتن باید کلی کلک سوار کنیم که پیشی و میشی و هاپو و کلی حیون دیگه بیرون پارکنن و باید بریم اونها رو ببینیم تازه تا بیام یه گربه ای چیزی پیدا کینم فربد نق و نوق می کنه و ما رو کلافه و خوب دنیای بچه مون فعلا کوچیک با این حرف ها راضی می شه . سر سرره و تاب دوست داره کلی حال می کنه خودش از پله ها می ره بالا و دنیای بازی خودش رو دارد

خدا به دادمون برسه برای بعد که با این چیزها دیگه نمی شه بهش کلک زد

/ 1 نظر / 17 بازدید

جون دلم عزیزم چقدر زمان زود می گذره پسر گلت چقدر زود بزرگ شد آقا شد خداحفظش کنه[قلب]