فربد تربچه مامانی و بابایی

مامان بزرگ و بابایی فربد و بردن پارک ، فربد هم عاشق سرسره بازی در ضمن خودش می تونه سرسره رو برعکس از پائین بره بالا  یعنی موفق شده سرسره نوردی کنه

/ 1 نظر / 23 بازدید
آنا

در یکی از شب های تابستان یک سرسره ی سر به هوا راه افتاد که برود شهر را بگردد و جاهای دیدنی شهر را ببیند دلش باز شود آخر سرسره ی سر به هوا گردش و تفریح را خیلی دوست داشت. سرسره راه افتاد تا به خانه ی بی بی هاجر رسید. بی بی سرسره را که دید خندید. یاد بچگی هایش افتاد. عصایش را زمین گذاشت. به سختی از پله های سرسره بالا رفت و سر خورد پایین. بی بی هاجر که از سرسره بازی خوشش آمده بود، آن قدر بازی کرد تا کنار سرسره خوابش برد، سرسره راه افتاد رفت تا به یک خیابان رسید. عمو رفتگر زباله ها را جمع کرده بود. خیابان تمیز شده بود. عمو کنار خیابان نشسته بود تا خستگی اش را درکند که تلق تلق صدای سرسره را شنید. سرسره کنارش ایستاد. عمو رفتگر به یاد بچگی هایش افتاد. جارویش را کنار دیوار گذاشت. با سرسره مشغول بازی شد. بازی عمو رفتگر که تمام شد سرسره سر به هوا راه افتاد و رفت تا به یک باغچه رسید. خانم موشه با بچه هایش آمده بودند هواخوری، سرسره را که دیدند خوش حال شدند. خانم موشه به یاد بچگی هایش افتاد. دست بچه هایش را گرفت و با آن ها مشغول بازی شد. وقتی سرسره بازی خانم موشه تمام شد سرسره هم راه افتاد و رفت تا به در یک بیمارستان رسید